يكشنبه، 15 تير ماه، 1399
   
گزارش ساواک ازکتابفروشی محمدتقی مقدم 22 مرداد 57
پایگاه فرهنگی صلات :نمازی ناشنیده که حق والدین را اداء می کند!
شعر سینه زنی شهادت امام حسین(ع) -( شب قتل شهیدان است امشب )
خبرگزاری فارس :کتابی که در جبهه از آهنگران جدا نشد/ نذر زن روستایی برای «معراج ‌المومن» -
خبرگزاری فارس : در آستانه تاسوعای حسینی مراسم سالگرد ارتحال ملکوتی علامه مقدم (ره) برگزار شد.
واحد مرکزی خبر : برگزاری مراسم سالگرد ارتحال ملکوتی علامه مقدم (ره)
اطلاعیه برگزاری مراسم اولین سالگرد ارتحال علامه سید محمدتقی مقدم(ره)
رجانیوز :برنامه عزاداری ایام محرم در بیت مرحوم علامه مقدم
ایرنا : 10 هدیه علامه مقدم در ماه های پایانی عمر
ایرنا : توصیه های پا منبری علامه محمد تقی مقدم(ره)
ایرنا:علامه مقدم؛ عالمی که گسترش اسلام آرزوی او بود
ایرنا: محمد تقی مقدم علامه ای با ذوق شاعری
ایرنا: فرازهایی از زندگی علامه مقدم؛ مومنی مجاهد
ایرنا:عالم مجاهدی که عنصر جهاد و مبارزه در او ملکه شد
ایرنا:عالمی مثال زدنی در زهد و سادگی
ایرنا:علامه ای که از هر فرصت برای تبلیغ اسلام بهره گرفت
ایرنا:علامه سیدمحمد تقی مقدم؛اندیشمندی که هیچ گاه گرفتار مصلحت اندیشی نشد
خبرگزاری فارس:آیت‌الله مقدم از همراهی با امام تا خلوت نشینی برای جهاد فرهنگی
پایگاه اطلاع رسانی مصحف:مراسم بزرگداشت حجه الاسلام والمسلمین سید محمد تقی مقدم برگزار شد.
(تصاویر) از احمدی‌نژاد تا عارف در هفتم مرحوم حجت‌الاسلام مقدم
شورای عالی قرآن: مراسم ترحیم علامه سیدمحمدتقی مقدم برگزار شد.
ایکنا: مراسم ختم عالم ربانی سید محدتقی مقدم (ره)
خبرگزاری تسنیم:مراسم ختم سیدمحدتقی مقدم(ره) برگزار شد
خبرگزاری فارس: حضور مسئولان کشوری و لشکری در مراسم ترحیم عالم ربانی سید محمدتقی مقدم(ره)
خبرگزاری تسنیم:آیت الله سید محمد تقی مقدم به ملکوت اعلی پیوست
خبرگزاری مهر:آيت‌الله سيد محمد تقي مقدم محقق و مولف برجسته علوم اسلامي به رحمت ايزدي پيوست
شهرآرا آنلاین:آیت‌الله سید محمدتقی مقدم به رحمت ایزدی پیوست
قدس آنلاین:آیت الله سید محمد تقی مقدم محقق و مولف برجسته علوم اسلامی به رحمت ایزدی پیوست
رجانیوز:عارف واصل حاج‌ سيدمحمدتقي مقدم به لقاءالله پیوست
فارس:آیت‌الله سید محمدتقی مقدم به رحمت ایزدی پیوست

ایرنا:عالمی مثال زدنی در زهد و سادگی

پرتال رسمی انتشارات مقدم - سيد محمد تقي مقدم تهران - ایرنا - حاج سید محمد تقی مقدم از جمله عالمانی است که در زهد و سادگی مثال زدنی است ، ریالی از وجوهات استفاده نمی کرد و تمام پولی که در دست داشت فقط خرج اسلام می کرد .علم حقیقی درون قلب علامه مقدم بود ،هیچ گاه خستگی در چهره ایشان مشاهده نمی شد، همیشه پرحرارت ، سرحال و جدی بود ، در جلسات همواره از حکومت انتقاد می کرد .


به گزارش ایرنا ، این روایت حاصل مصاحبه با هفت نفر از کسانی است که روابط نزدیکی با مرحوم حاج سیدمحمد تقی مقدم داشتند. نمونه ای از جمع یاران وفاداری که حضورشان، در طول تاریخ، یکی از دلایل رسیدن علمای بزرگ و مجاهد به اهدافشان بوده است.

تقریبا یک ماه از رحلت ایشان گذشته بود که خدمت این افراد رسیدیم تا برای ما از خاطرات و صفات علامه مقدم بگویند. قلب هایشان غمدار بود و سینه هایشان پر از حرف و خاطره. خاطراتی از مجاهدت های وی در راه اسلام، خاطراتی که بسیاری از شاهدانش از دنیا رفته اند و باید ثبت شود تا بماند. بخش های زیادی از این روایت، با بیان های متفاوت، در گفتار چند نفر از این افراد آمده است .

حاج آقا عبدخدایی، بازمانده گروه فدائیان اسلام است. او از نوجوانی، مدتی نزد سید محمدتقی مقدم حرفه آموزی می کرد، وی در آن دوره ظهرها پشت سر پدر او، آیت الله شیخ غلامحسین تبریزی، نماز می خواند . آقای عبدخدایی پس از آزادی از زندان، مدتی در جلسات آقای مقدم شرکت می کرد.

حاج آقا فاضل، تمام عمر را همسایه حاج آقا بود؛ حتی پدران آنها باهم همسایه بودند. از نوجوانی در جلسات و برنامه های وی شرکت فعال داشت و ارتباطش با علامه را تا آخر حفظ کرد. این سال های آخر و حتی در دوران بیماری، هرهفته به حاج آقا سر می زد. ایشان هم خیلی آقای فاضل را دوست داشتند و با وجود کسالت، وقتی می فهمیدند او آمده، می گفتند که بیاید داخل تا او را ببینند و صحبت کنند.

حاج آقا تقوی، شصت و پنج سال عمر دارد و از دوازده سالگی در جلسات مختلف مقدم شرکت می کرد، از جوانی، یکی از اعضای اصلی انجمن انصار فاطمی است و حافظه ای قوی دارد که وقایع آن دوره را با جزییات بیان می کند.

حاج آقا نقاش (کلاه چی) ، تقریبا هم سن و سال حاج آقای مقدم است و از کودکی با ایشان همسایه بود، از 23 سالگی وارد جلسات ایشان می شود. او عضو گروه شانزدهم جلسات حاج آقا بوده که همراه صنف سنگ تراش ها (حجارها) بوده اند. او از یاران وفاداری بود که برای محافظت از حاج آقا هم قسم شده بودند. ایشان خیلی به آقای نقاش علاقه داشتند.

حاج آقا معطر (دانشمند)، چند سالی از مقدم کوچکتر است، اما از نوجوانی و دوران کار در بازار با هم دوست بودند. او سفرهای زیادی، از جمله سفر به عتبات عراق و پاکستان و سفر حج را همراه ایشان بود، روحیه خونسرد و طنزپرداز آقای معطر، در کنار جدیت و جوشی بودن علامه مقدم ، خاطراتی به یادماندنی را رقم زده است.

حاج آقا دهنوی، همسایه دیوا ر به دیوار محمدیه هستند و پدر سه شهید و دو جانباز. علی اکبرش را گاردی ها در واقعه نهم دی 57 شهید کردند و حمیدرضا و حسین او نیز در دوران دفاع مقدس شهید شدند. این پسرها چند سال شاگرد محمدیه بوده اند و در غیاب آقای دهنوی که راننده بود و همیشه در سفر، به همراه مادرشان در بیشتر جلسات علامه مقدم شرکت می کردند. آقای دهنوی می گفت مادر شهیدها دایم از جلسات حاج آقا تعریف می کردد و مرتب با بچه ها به این مجالس می رفت.

حاج آقا مهدی عامل، وقتی به دنیا آمد، مرحوم مقدم زیر گوش او اذان گفت و برایش اسم انتخاب کرد. پدر مرحومش به همراه آقای نقاش و آقای مومن، جزو مریدان و یاران وفادار حاج آقا بود که در دوران مبارزات، هم قسم شده بودند همیشه مراقب ایشان باشند. آقای عامل در مدرسه و دانشگاه تدریس می کنند و همیشه از آنچه از استادشان، حاج سیدمحمدتقی مقدم آموخته اند، برای دانش آموزان و دانشجویان تعریف می کنند.

 

* شانزده هیات در هفته

حاج آقا تعریف می کرد که وقتی هفت ساله بود، در ایام محرم بچه های کوچه و محل را جمع می کرد. یک ظرف دوغ درست می کرد و می گفت: بیایید حسین حسین بگو ییم. کم کم رضا شاه قوت گرفت و نقاب دین داری را برداشت. با هدایت مستکبرین انگلیس، اول عبا و عمامه ممنوع شد، بعد منبر و روضه و سینه زنی، تا آخر چادر از سر زنان بردارند و بعد، به راحتی کشور را اشغال کنند.

سید محمدتقی مقدم، شانزده، هفده ساله بود و هنوز آن قدر جدی مشغول دروس طلبگی نشده بود. اما عشق ائمه اطهار در قلبش زبانه می کشید. نمی توانست تحمل کند که دهه محرم بگذرد و مجلس روضه و سینه زنی شکل نگیرد. تعدادی جوان ها را جمع کرد، می رفتند پشت کوه سنگی، در کوه خلج، گوشه ای تکیه به پا می کردند، روضه می خواندند و سینه می زدند.

اما همان مجلس کوچک را هم نمی توانستند ببینند، در آخر یکی از مجالس، نیروهای نظامی شاه سر می رسند و مجلس را به هم می ریزند، سید محمدتقی جوان را هم به عنوان سردسته خلاف کاران سینه زن به بازداشتگاه می برند.

این دستگیری های مقطعی و آزارهای حکومت چندبار تکرار شد. بعدها خودشان تعریف می کردند که یک بار من را فرستادند فریمان، برای کار اجباری، وقتی ماشین ذغال سنگ می خواست از آنجا برود، خودم را میان ذغال ها انداختم و فرار کردم. وقتی به خانه رسیدم، مادرم جا خورد، از سر تا پا کاملا سیاه بودم.

دو سال بعد از آن، رضا شاه آواره شده بود و برگزاری مجالس و هیات ها آزاد، حوزه های تعطیل شده، دوباره دایر شدند و علمای تبعیدی برگشتند. حاج آقا هم درس خواندن را جدی شروع کردند. ابتدا کت بلندی می پوشیدند، عبا می انداختند و شال سبزی به سر می بستند، بعد دیگر عمامه گذاشتند و لباس روحانیت پوشیدند.

حاج آقا جلسات مذهبی هفته ای یک بار را با صنف تو درواری های مشهد شروع می کنند، به کسانی که برای مسافرین و زوار مشهد مسافرخانه و محل اسکان تهیه می کردند ، ˈتودرواری ˈ می گفتند. حاج آقا از طریق پدرشان با این صنف در ارتباط بودند و به همین واسطه هیات اباالفضلی ها را با آنها راه انداخت.

کم کم این جلسات با محوریت حاج آقا در صنف های دیگر هم به راه افتاد و حاج آقا با دوندگی و بدون خستگی در این جلسات که در خانه های اعضا برگزار می شد، شرکت و آنها را اداره می کرد. و پس از مدتی، از اجتماع این مجالس و هیات ها، جمعیتی را تشکیل داد به نام انجمن انصار فاطمی که تعداد صنف ها و گروه های تشکیل دهنده آن به 16 عدد رسید. یعنی در هر هفته 16 مجلس دینی برگزار می شد که چند نفر سخنران هم در آنها صحبت می کردند و حاج آقا هم در بعضی از آنها شرکت می کردند. جمعی از نمایندگان این مجالس هم با هدایت حاج آقا، اداره انجمن انصار فاطمی را به عهده داشتند.

انجمن چند برنامه عمومی هم داشت. امروز شاید بیش از هفتصد مجلس دعای ندبه در مشهد برگزار شود، اما آن روزها اینطور نبود، در کل کشور که هیچ، در مشهد که شهر مذهبی بود، فقط دو، سه دعای ندبه برگزار می شد.

یکی از آنها مربوط به حاج آقای عابدزاده بود و دیگری حاج آقای مقدم که در ابتدا هر دوی آنها در شبستان های مسجد گوهرشاد برگزار می شد. شب های جمعه هم حاج آقا در مسجد گوهر شاد دعای کمیل می خواندند. چنان دعا را با سوز می خواندند که صورت تمام حاضرین از اشک خیس می شد. تا اینکه عوامل شاه آن مجلس را تعطیل کردند و مجلس دعای ندبه و کمیل در مساجد دیگر برگزار می شد.

حاج آقا می گفت یک ساعت دعا و یک ساعت منبر. صبحانه هم می دادند. خیلی هم حاج آقا روی وقت حساس بودند. کافی بود یکی از اعضا دیر به مجلس بیاید، حتما او را بازخواست می کردند که چرا دیر آمدی؟!

 

** سپاه تبلیغاتی

حاج آقا از نجف برگشته بودند، علم حقیقی درون قلبشان بود و مشغول شدند به نوشتن کتاب ها. اما برنامه های تبلیغی ایشان با قوت ادامه داشت. به اندازه چند نفر کار می کردند و می دویدند، اما اصلا خستگی در چهره ایشان معلوم نبود،همیشه پرحرارت و سرحال و جدی. برای تابستان ها برنامه ویژه ای ریختند. صبح جمعه مردم را جمع می کردند و به یکی از مناطق خوش آب و هوای اطراف مشهد می رفتیم.

پول ناچیزی هم از هر نفر می گرفتند که هزینه رفت و آمدش هم نمی شد. بقیه هزینه ها را خود این بانی هایی که انجمن داشت تامین می کردند. تبلیغاتی لازم نبود. همین که صبح ماشین بوق می زد، مردم می آمدند، حاج آقا اعلام می کرد که کجا می رویم:

نیشابور، طرقبه، اخلمد، و یک نفر هم اعلام می کرد که ناهار با من. طوری حرکت می کردیم که با طلوع آفتاب، دعای ندبه را در آن محل بخوانیم. گاهی چند برابر جمعیتی که از مشهد می آمد، از خود آن منطقه جمع می شدند، هدف حاج آقا هم بیشتر همین مردم بودند که حاج آقا در این منطقه خلوت می توانست راحت برایشان صحبت کند.

حاج آقا در این جلسات بدون ملاحظه، از حکومت انتقاد می کرد و کارهای ضد دینی آنها را برایشان بیان می کرد. بعد هم صبحانه می دادند. ناهار هم معمولا کباب بود که در مشهد آماده می شد و با ماشین می آوردند.

حاج آقا برنامه می ریخت که بهترین استفاده را از این سفرها بکند، مثلا شنیده بود که در قوچان اما مزاده ای است که جمعه ها شلوغ می شود، رفتیم قوچان، چه جمعیتی بود، حاج آقا هم خیلی روشنگری می کردند. در کاشمر که از شب جمعه رفتیم و یک شب در زیارتگاهی که داشتند، خوابیدیم. حاج آقا فردای آن روز خیلی تند علیه حکومت صحبت کرد.

اصلا نگاه مردم به مسائل عوض شد. در ˈخورˈ نیشابور هم این برنامه اجرا شد. هنگام اجرای برنامه، نیروهای ژاندارمری آمدند جلسه را به هم ریختند و تمام وسایل و بلندگوها را بردند. اما حاج آقا از رو نرفت، صدای بلندی هم داشت، بدون بلندگو صحبتش را ادامه داد و ژاندارمری و رییس پاسگاه را مفتضح کرد. آن بلندگو را هم دیگر پس ندادند.

خود قصه بلندگو در این جلسات جالب است. ابتدا که حاج آقا این مجالس را شروع کردند. بلندگو مرسوم نبود و آن روزی هم که بلندگو آمد، چند عدد بیشتر نبود که مخصوص حرم بود. حاج آقا یک سفری به کربلا رفتند، وقتی برگشتند، گفتند برایتان یک سوغات ارزشمند آوردم. بلندگو بود و واقعا مجالس و مراسم را متحول کرد.

**محمدیه

بعد از آنکه مجالس حاج آقا را در مسجد گوهرشاد تعطیل کردند، حاج آقا همیشه دوست داشت یک مکانی به عنوان پایگاه مجالس و برنامه های دینی و تبلیغی ایجاد کند. در محله عیدگاه مشهد، که تقریبا مقابل موزه و صحن کوثر امروز حرم می شود، جایی بود که قدیم به آن محله جهودها می گفتند، چون بیشتر ساکنین آن یهودی بودند.

مرحوم مقدم در یکی از سفرهای حج، به فلسطین رفته و مسجدالاقصی را زیارت کرده بود. حاج آقا تاسف می خورد و تعریف می کرد که یهودی ها چطور با دسیسه انگلیسی ها به آنجا آمده بودند و چه برنامه هایی آنجا داشتند.

این سفر باعث شده بود حاج آقا نسبت به یهودی های صهیونیست حقد و غضب شدیدی داشته باشد و نسبت به محله جهودها در نزدیکی حرم حساس باشد. آنجا یک حسینیه قدیمی و مخروبه بود. حاج آقا آنجا را پسندید، رفت زمین را از اوقاف گرفت، بعد رفت با مسلمانان ساکن آن منطقه صحبت کرد، یک کمکی هم از آنها گرفت و البته اصل پول را خودش گذاشت و مشغول ساختن شد.

آن موقع آقای حاجی عابدزاده ساختمان هایی برای کارهای دینی در مشهد می ساخت به نام معصومین(ع) ، مثل مهدیه، علویه که بعدها در جاهای دیگر هم باب شد. حاج آقا هم اسم آن ساختمان را گذاشت محمدیه و کاری کرد که اسم آن محل و کوچه هم از کوچه جهودها به محمدیه تغییر کرد، با پول خودش هم تابلوی اسم کوچه را به نام محمدیه درست کردند و در کوچه نصب کرد.

بعدها از حاج آقا پرسیدم که چرا اسم اینجا را محمدیه گذاشتید؟ گفت این یهودی ها یک رسم وحشتناک داشتند که یکی از بچه های زیبای مسلمان ها را می بردند، زمانی نگهش می داشتند و به او می رسیدند، بعد در روز معینی کف یک اتاقی را پر از پنبه می کردند و چند نفر دور اتاق روی صندلی می نشستند که هر کدام یک نیشتر یا سوزن بزرگ دستشان بود.

بعد این بچه را می آوردند، اسمش هرچه بود، محمد صدایش می کردند. یکی می گفت محمد بیا اینجا، وقتی به او می رسید نیشتر را در بدنش فرو می کردند. این بچه زخمی می شد، فریاد می زد، یک نفر می گفت بابا اذیت نکنید بچه را، محمد جان بیا اینجا! و بعد او ضربه دوم را می زد و این کار را آنقدر ادامه می دادند که این بچه مسلمان جان می داد. بعد این پنبه های خونی شده را به عنوان تبرک از یک مراسم مذهبی پخش می کردند و نگه می داشتند. از روی بغضشان به اسلام و پیامبر اسلام ، این بچه را محمد صدا می کردند و می کشتند و به این کار «محمدی کردن » می گفتند.

اسم اینجا را به عشق حضرت رسول (ص) و در مقابله با این جنایت محمدیه گذاشتیم. این درحالی بود که یهودی ها هنوز آنجا بودند و این کار خیلی جرات می خواست، ولی حاج آقا در انجام و ظیفه های که احساس می کرد، معنی ترس را نمی فهمید. البته با تشکیل دولت جعلی اسراییل، یهودی ها از آن منطقه رفتند، حتی حکومت هم به طورغیرمستقیم مردم را علیه یهودی های ایران تحریک کرد تا آنها را به مهاجرت به اسراییل ترغیب کند که در خیلی از مناطق، از جمله در مشهد هم جواب گرفت.

محمدیه یک حیاط و دو سالن بزرگ برای برگزاری مراسم ها و حضور خانم ها و آقایان داشت و چندین اتاق و با راه افتادن محمدیه، اکثر روزها برنامه ای در آن اجرا می شد، برخی از جلسات گروه های انجمن انصار فاطمی، جلسات مرکزی انصار فاطمی، مراسم دعای کمیل و دعای ندبه و اعیاد در آنجا برگزار می شد. حاج آقا از افراد مختلف هم دعوت می کرد بیایند تا آنجا را ببینند و به این ترتیب کم کم محمدیه رونق گرفت، حتی آیت الله قمی و میلانی گاهی در برنامه ها شرکت می کردند.

همت حاج آقا بسیار بلند بود و برنامه های مفصلی برای محمدیه داشت. بعد از برگزاری مجالس در محمدیه، مکتبخانه راه افتاد تا به بچه ها قرآن و عربی و مسائل دینی را آموزش بدهند. وقتی از این برنامه استقبال شد، حاج آقا در محمدیه مدرسه ابتدایی تشکیل داد. آن موقع در کنار مدارس دولتی، مدارس ملی وجود داشت، مثل مدارس غیر انتفاعی امروز، معمولا متدینین بچه های خود را در مدارس ملیِ مذهبی می گذاشتند تا هم منحرف نشوند و هم در کنار درس، تعالیم اسلامی ببینند. حاج آقا نمی توانست برای مدرسه محمدیه پروانه و مجوز بگیرد، برای همین بچه ها در آخر سال می رفتند در امتحانات متفرقه آموزش و پرورش شرکت می کردند تا قبولی آن سال را بگیرند.

معلم های محمدیه همه از افراد متدین و مورد تایید حاج آقا مقدم بودند. برخی روحانی و برخی غیر روحانی، حتی آقا رضا پسر بزرگ حاج آقا مدتی در محمدیه درس می دادند.

موارد درسی هم به جز کتاب های رسمی درسی، کتابهای اسلامی بود. حتی حاج آقا خودشان یک کتاب سواد آموزی نوشته بودند که خواندن و نوشتن را آموزش می داد و در مثال ها و آموزش ها از آیات و متون اسلامی استفاده می کرد.

حدود هشت سالی این مدرسه برپا بود تا اینکه آموزش و پرورش اشکال گرفت که باید مجوز بگیرید یا تعطیل کنید. حاج آقا هم که زیر بار این حرف ها نمی رفت، مدرسه را تعطیل کرد. یک نسل از بچه های خانواده های آن محله، درمحمدیه درس خواندند، بچه هایی که سال ها بعد، خیلی هایشان، در انقلاب و دفاع مقدس شهید شدند، مثل سه پسر آقای دهنوی، همسایه دیواربه دیوار محمدیه.

**مبارزه با چراغانی

از مهمترین برنامه هایی که حاج آقا در محمدیه و بسیاری از مساجد و محل های دیگر برگزار می کرد، مراسم چراغانی اعیاد اسلامی بود، به خصوص در اعیادی همچون غدیر، نیمه شعبان ،آن روزها شهرها را به مناسبت تولد شاه و فرح و ولیعهد، آذین بندی می کردند و طاق نصرت می زدند. چراغانی در اعیاد مذهبی، مقابله با این جشنهای درباری و نوعی مبارزه به حساب می آمد، ساواک و شهربانی هم معمولا با آنها مقابله می کردند، به خصوص اگر می فهمیدند که پشت این چراغانی ها افراد مخالف رژیم ایستاد ه اند.

چراغانی های حاج آقا در مشهد معروف بود. حاج آقا در زهد و سادگی عجیب بود. با اینکه ریالی از وجوهات استفاده نمی کرد، پول در دست و بالش زیاد بود، اما فقط خرج اسلام می کرد. با وجود جایگاهی که داشت، تا سال ها یک موتورگازی داشت و با همان، همه جا می رفت.

چند سال که گذشت، یک فولکس قدیمی خرید که اکثر اوقات خراب بود و باید هل می دادیم که روشن شود. با وجود این روحیه زاهدانه، می گفت از بهترین نوع برای تزیین و چراغانی استفاده کنید. برای هر مراسمی بهترین پارچه ها نوشته های مربوط به آن مراسم و کتیبه های بسیار زیبا تهیه می کرد. چون اسم مجموعه انصار فاطمی بود، بزرگترین و مفصل ترین چراغانی هم مربوط به تولد حضرت زهرا(س) بود.

علامه مقدم می گفت هرکس هر وسیله تزیینی دارد، بیاورد تا استفاده کنیم.از علما و بزرگان هم دعوت می کرد تا در جشن شرکت کنند .مردم از همه جای مشهد می آمدند تا چراغانی را ببینند. حاج آقا هم از فرصت استفاده می کرد و در اوج شلوغی، برای مردم سخنرانی تند و پرحرارتی می کرد.

در سال های نزدیک پیروزی انقلاب، در ایام میلاد امام رضا(ع)، چراغانی را در مشهد ممنوع کرده بودند. حاج آقا هم گفت امسال جلوی حسینیه تودرواری ها در خیابان امام رضا (ع) را تزیین کنیم. خیلی هم چراغانی مفصلی کردیم. ولیان، استاندار خراسان، ساعت یازده شب از خیابان می گذشت، از عمد با ماشین زد مهتابی های وسط خیابان را شکست.

ما خیلی پکر شده بودیم، نمی دانستیم چطور به حاج آقا بگوییم. حاج آقا که صبح آمد و متوجه شد، خیلی عادی گفت: طوری نیست، دوباره می خریم و نصب می کنیم، ما که از رو نمی رویم!

در کنار این شکوه چراغانی ها، هیات های عزاداری حاج آقا هم خاص و با شکوه بود. به خصوص هیات عزاداری که حاج آقا در شهادت امام صادق(ع) راه می انداخت که در مشهد معروف بود و چند هزار نفر شرکت می کردند. دسته عزاداری از بازار رد می شد و وارد صحن عتیق انقلاب می شد . حاج آقا پشت به پنجره فولاد، صندلی میگذاشت و صحبت می کرد. خیلی عظمت داشت. برنامه های محرم و صفر هم مفصل برگزار میشد، حاج آقا در ایام تاسوعا و عاشورا، حزن و هیجان عجیبی داشت.

دیدنش ما را به گریه می انداخت. کتیبه های انجمن انصار فاطمی هم همیشه خاص بود. حاج آقا می داد روی پارچه های مخملِ درجه یک، آیات و جملات حماسی و جهادی را بنویسند و در هیات ها نصب می کرد.

**اهداف جهانی

با این همه پرکاری در جلسات و در کنارش آن کارعظیمِ نویسندگی، حاج آقا خیلی وقت ها می گفت، ما لیاقت نداریم که اسم خودمان را انصار فاطمی بگذاریم. ما کی هستیم؟!

انصار فاطمه (س) ، حضرت صاحب الزمان(عج) انصار است. در اصحاب، مثل محمدبن ابی بکرها انصار بودند، ما کی هستیم، اما حالا که حضرت تفضل کردند و این اسم روی ما هست، باید تا جان داریم تلاش کنیم. همیشه می گفتند جهانی فکر کنید، ما باید این حقایق و معارف را به دنیا برسانیم تا حق را بشناسند و قبول کنند، به مشهد و ایران فکر نکنید! و واقعا خودش این طور بود. در یک سفر به سوریه، آنجا انجمن انصار فاطمی را راه انداخت و یک ایرانی را هم به عنوان مسئول آن گذاشت و با او ارتباط داشت.

در کویت و چند جای دیگر هم مشابه این کارها را کرده بود و همین طور در کویته پاکستان که شیعه زیاد دارد. آنجا یک مدرسه علمیه هم به نام انجمن انصار فاطمی شکل گرفته بود. حاج آقا یک سفر چهل و پنج روزه هم به کویته رفت تا به آنها روحیه بدهد، چون آنها هم با حکومت درگیر بودند و حتی آن مسوولی که حاج آقا گذاشته بود، تیر خورده بود. آن سفرِ حاج آقا در روحیه شیعیان کویته خیلی اثر گذاشت و آنها را دوباره احیا کرد.

 

**عالم انقلابی

حاج آقا از حدود سال 43 ، رساله حضرت امام(ره) را بین مردم پخش می کرد، در سال 56 و 57 که مبارزات انقلابی در مشهد قوت گرفت، تمام برنامه های حاج آقا هم شکل انقلابی گرفت. مجالسی که در دهه های مختلف محرم و صفر و فاطمیه برگزار می شد، معمولا به یک تظاهرات تبدیل می شد و جمعیت از آن منزلی که محل روضه بود کم کم شعار می دادند و زیادتر می شدند تا به حرم برسند.

گاهی مقابل در صحن سلام می دادیم و تظاهرات تمام می شد، گاهی هم که جمعیت بالاتر بود، جمعه ها ، وارد صحن می شدیم و آنجا هم شعار می دادیم. حاج آقا هم با یک حرارت عجیبی شرکت می کرد.حاج آقا خیلی جوشی بود و زود هم عصبانی می شد. در تظاهرات هم معمولا این طور می شد. وقتی هم که تشنه می شد و آب می خواست، چند نفر از شاگردها و اطرافیان خاص، اول آب را می خوردیم، بعد به حاج آقا می دادیم، چون واقعا نگران بودیم حاج آقا را مسموم کنند.

یک بار که ساواک می خواست بیرون شهر حاج آقا را دستگیر کنند، سه چهار نفر از بچه های انجمن، جلویشان ایستادیم و نگذاشتیم حاج آقا را اذیت کنند.

حاج آقا در آن زمان به آیت الله خامنه ای خیلی علاقه داشتند، موقعی که آقا در اخلمد پنهان شده بودند، دوبار مراسم دعای ندبه را برگزار کردند تا نزد ایشان بروند. آنجا هم بزرگ آن منطقه، به خاطر آقای خامنه ای، به تمام کسانی که در مراسم دعا بودند، حلیم داد. حاج آقا هم مثل همیشه شروع به صحبت کرد که این رژیم هم مانند بنی امیه است. این صحبت ها هرچه به انقلاب نزدیک تر می شد شدت می گرفت.

در برنامه تحصنِ انقلابیون در بیمارستان امام رضا(ع) ، وقتی با حاج آقا به بیمارستان رسیدیم. آقای خامنه ای مشغول سخنرانی بودند که مامورها برق را قطع کردند و بلندگو خاموش شد.

ما با یک وانت بودیم که بلندگو داشت ، حاج آقا از داخل شعار می داد و صحبت می کرد. حاج آقا که دید صدای آقای خامنه ای قطع شده، گفت سریع برو این بلندگو را به حاج آقا خامنه ای برسان. که ما هم سریع دستگاه را جابه جا کردیم و آقا صحبتشان را با این بلندگو ادامه دادند .

در سا لهای مبارزه و بعد از انقلاب ، برنامه های محمدیه کم کم رو به تعطیلی رفت، اما برنامه های انجمن انصار فاطمی برقرار بود، گرچه حاج آقا دیگر بیشتر وقتشان را روی کتابها و ترویج آنها می گذاشتند.



کاربرانی که به این خبر امتیاز داده اند.(قرمز رأی منفی و آبی رأی مثبت):

 
نام شما: [ کاربر جدید ]

نام شما (ضروری): 
ایمیل شما (ضروری): 
نظر:
کد امنیتی
کد امنیتی

  [ بازگشت ]

       ویژه نامه ارتحال